«خوشههای خشم» یکی از آن دسته رمانهایی بود که سالهاست اسمش را شنیده بودم و همیشه دلم میخواست بخوانمش. از آن دسته رمانهای نامآشنا که به دلیل قطر زیادش حوصلهام نمیشد سمتش بروم. بی اینترنتی و اعصاب خوردی دیماه باعث شد تا به ادبیات پناه ببرم.
کتاب برای ۹۰ سال پیش است. درواقع اتفاقات یک قرن پیش آمریکا را مرور میکند. اینکه چطور ماشینی شدن کشاورزی زندگی طبیعی مردم کشاورز آمریکا را تغییر میدهد. تغییر که چه عرض کنم؛ درواقع نابود میکند.
داستان به نوعی معاصر هست و به نوعی نیست. اگر دوره و زمانه فعلی را پستمدرن بدانیم، داستان درواقع برای دورانیست که تازه دارد مدرنیته آغاز میشود. حجم بدبختیای که برای مردم بعد از ماشینی شدن کاشت و برداشت در آمریکا رخ میدهد، باور نکردنی است و کتاب به خوبی مصیبت وارده را توضیح میدهد.
جان اشتاینبک، نویسنده کتاب، داستان را از زاویه مردم به ماجرای سرمایهداری و سوسیالیسم پرداخته و نشان میدهد چطور سرمایهداران موفق شدهاند بردهداری مدرن را به وجود بیاورند: کار در مقابل اندکی غذا!
شاید فکر کنید کتاب میخواهد یک بیانیه سیاسی علیه وضعیت آمریکا بدهد یا طرف چپها را بگیرد. ولی مسالهاش فراتر از اینهاست. مسالهاش وضعیت مردم آمریکا در ابتدای قرن بیستم است. ما در فیلمها بیشتر با خوشی طبقه ثروتمند آمریکا در آن دوران طرف بودهایم و حالا جادوی ادبیات ما را با زندگی مردم عادی و کشاورز آمریکا در آن سالها آشنا میکند.

«خوشههای خشم» داستان را از دید یک خانواده آمریکایی روایت میکند که بدهی به بار میآورند و بانک زمین را از چنگشان در میآورد و حالا این خانواده متوسط که زمانی زندگی آبرومندی داشته، به طبقه فقیر جامعه سقوط میکند و در رویای پیدا کردن کار به سمت غرب آمریکا(کالیفرنیا) مهاجرت میکند تا در زمینهای همیشه سبز آنجا میوهچینی کند و پساندازی جمع کند. کتاب به خوبی این رویای خام، حس فقر خانوادهای که قبلا فقیر نبوده و فلاکت موجود برای رسیدن به غرب را توسط این خانواده و هزاران خانواده دیگر که در مسیر با آنها آشنا میشوند را نشان میدهد.
درواقع ایده کتاب برای خیلی از ما آشناست: فشارهای اقتصادی باعث سقوط اقتصادی خانواده میشود. آنها مجبور به مهاجرت میشوند، در این راه سرمایهشان را میفروشند و بعد تازه سختیهای مقصد جدید در غرب شروع میشود!
به طور کلی؛ رمانی است که خواندنش را به رمانخوانها پیشنهاد میکنم. به خصوص اگر به اتمسفری که در کتاب توضیح دادم علاقهمندید. اشتاینبک برای این کتاب جایزه پولیتزر گرفته و چندسال بعد هم نوبل ادیبات را مال خود کرد.
کتاب در ۱۰۰ صفحه اول کمی کند پیش میرود. من طرفدار جزئیات زیاد درباره محیط پیرامون شخصیتها نیستم و اشتاینبک به خصوص در اوایل کتاب خیلی دوست دارد همه چیز را توضیح دهد! اما بعد از رد کردن ۱۰۰ صفحه اول، رمان جان میگیرد، سرعت میگیرد و کم کم نمیتوانید به راحتی زمین بگذاریدش!
پ.ن: کتاب چندترجمه دارد. من ترجمه قدیمی شاهرخ مسکوب را خواندم که انتشارات امیرکبیر منتشر کرده. ترجمه بدی نبود ولی بنظرم اگر ترجمه جدیدتری ازش بخوانید بهتر باشد.

پ.ن ۲: ضمنا از این رمان فیلمی هم ساخته شده با همین اسم. (به انگلیسی:grapes of wrath) ظاهرا فیلم بدی نیست و ماجرا را به خوبی به تصویر کشیده اما خودم هنوز ندیدم.




اولین نفری باشید که نظر می دهد.